قدرت اهل شباب مي توانست مرا تا به خدا پيش برد ليك بيهوده تلف گشت جواني، هيهات . آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه ، رهنمايم بودند عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و كار و مرا گفتند كه چو آنها باشم كه چو آنها دائم فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم فكر تامين معاش فكر ثروت باشم فكر يك زندگي بي جنجال فكر همسر باشم كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست زندگي داشتن همسر نيست زندگاني كردن فكر خوردن بودن و غافل زجهان بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت . و صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش فهميدم حال مي پندازم هدف از زيستن اين است رفيق: من شدم خلق كه با عزمي جزم پاي در بند هواها گسلم پاي در راه حقايق بنهم با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره كشف حقايق كوشم « زره جنگ » براي بد و ناحق پوشم ره حق پويم و حق جويم و پس گويم آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران گردمو با شعله خويش ره نمايم به همه ، گرچه سراپا سوزم من شدم خلق كه مثمر باشم نه چنين زايد و بي جوش و خروش عمر برباد و به حسرت خاموش اي صد افسوس كه چون عمر گذشت ، معني اش فهميدم ..... شعر از : نسرين صاحب .
+ نوشته شده در ساعت توسط محمد صداقت |

